|
من سگ ارباب عشقم ...ازچه سنگم می زنی...روزمحشربزم و سامان ...تو برهم می زنم
|

خــوش رهـروان رونـد،ره روشـن تـو را
هـــرگـــز نـــمی کـــنند رهــا،دامــن تـورا
ای حجــت دهـــم،کـــه عــدواز ره عـــناد
بـا زهـر کـینه سوخت،سـرا پـا تـن تـو را
رنــگ خــزان گـرفـت ، بهــار جـوانـــیت
تـــاراج کـــرد،بــاد خــزان گلــشن تـو را
ایــن آرزوی مـاسـت ، کـه ای مـایۀ امید
بـــیند دوبـــاره دیـــدۀ مــا،مـدفـن تـو را
کــن یـک نـظر،بــه مـن دل شکــسته ات
کـز جان گرفته است،به کـف دامن تـو را
تمام آرزوهام را در شب لیلة الرغایب تو این دو خط جا دادم:
خدایا ! مدتهاست منتظر برگشت مسافر عزیزم هستم
خدایا ! به حق صاحب الزمان نذار بیش از این انتظار بکشم
![]()
![]()
![]()
مسجد فاطمیه رفتنت را باور ندارد!

چقدر ساده می آمدی و چه با شکوه رفتی!
همان جا که نزدیک به 50 سال شاهد راز و نیاز و نیاش عارفانه ات با خدا بود ، قیامتی است این جا...
نه نمی خواهم باور کنم این حقیقت تلخ را که «شریتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت...»
این مسجد دیگر سلمان زمان را نمی بیند که هرگاه نام رسول الله (ص)را در تشهد می خواند ، طاقتش تمام می شد و در هر قنوتش هزار بار عاشقی می آموخت.هنوز به یاد می آورم آخرین سجده نیایشت را که باصدای لرزان می خواندی:«وافعل بنا مانت اهله و لا تفعل بنا مانحن اهله یا اهل التقوی والمغفرة یا ارحمن الراحمین»
آری طنین صدایت در این مسجد و در این محراب فروافتادنی نیست .
شنیده بودم که آن قدر خودت را ساخته ای و آن قدر به خدایت نزدیک شده ای که قدرت موت اختیاری داشته ای. و حالا هرچه می خواهم باور کنم این داغ سنگین تلخ را نمی توانم .انگار ندای به من می گوید : تو باز می گردی! اما نه ، باید پذیرفت این حقیقت تلخ و جانسوز را ، که تو رفته ای و درمیان ما دیگر آن پیر روشن ضمیری که شال پشمی به کمر می بست و یا قدی خمیده ، استوار و محکم قدم بر می داشت ، عارف و عابد و فنا شده فی الله که آسمان با همه عظمتش در برابر دل روشن از عبادتش کوچک بود؛ نیست !
تو که امروز از ما رو گردانده ای مثل آن روزها که حضرت روح الله ماراگذاشت و رفت و چه روزهای تلخی بود ان روزها که هیچ گاه تلخی اش رهایمان نکرد و هنوز هم جانمان را می سوزاند و هر بار این درد راتاز ه تر می کند ، وقتی که کسی از آن تبار و داعمان می گوید :و این مسجد، و این حوزه و این شهر هنوز بوی تو را می دهد ؛ بوی عطر نفس های گرم پدرانه ات را که گرمی نگاه اهل بیت پیامبر (ص)را درآن می دیدم ...و چگونه باور کنم این حادثه تلخ و سنگین را... قلب هایمان دارد می ترکد ، از این بغض سنگین!
وبلاگ سيد اعلام مينمايد:
*کتاب ذاکر افلاکي
نگاهي متفاوت و مستند به زندگي و اشعار سيد
کاري از موسسه ساجدين و وبلاگ سيد
بزودي همزمان با سومين سالگرد شمسي سيد
مجله عکس چهره ماندگار، گزیده ای از بهترین تصاویر سید محمد جواد ذاکر طباطبایی کاری از نرم افزاری کریمه و وبلاگ سید هم اکنون در موسسات فرهنگی ساجدین تهران - جنةالحسین کاشان - عقیله عشق قم - نغمه فاخته شهرری
*مراسم سومين سالگرد شمسي سيد
از طرف خانواده محترم طباطبايي
چهارشنبه 17 تير ماه سال 1388 شام شهادت حضرت زينب(س)
قبل از اذان مغرب و عشاء سر خاک سيد
بعد از نماز مغرب و عشاء مسجد حضرت خديجه(س)
برای کسب اطلاعات بیشتر به ادرس زیر مراجعه بفرمایید:
وتو فاطمه جان،
راضیه مرضیه،
نفس مطمئنه ای که وقتی قدم در صحرای محشر می نهی،
باید که سربه زیرافکنده شود،
تورا سرمشق زندگیمان قرارداده ایم تا بدانیم که زن بودن یعنی
فاطمه وار زیستن!

خدایا خسته و وامانده ام ، دیگر رمقی ندارم ،صبرو حوصله ام پایان یافته،زندگی در نظرم سخت و ملامت بار است؛می خواهم از همه فرار کنم،می خواهم به کُنج عزلت بگیرم .آه دلم گرفته ، در زیر بار فشار خرد شده ام.
خدایا به سوی تو می آیم و از تو کمک می خواهم ،جز تو دادرسی و پناه گاهی ندارم ،بگذار فقط تو بدانی، فقط تو از ضمیر من آگاه باشی. اشک دیدگان خودرا به تو تسلیم می کنم.
خدایا کمکم کن،ماه هاست که کم تر به سوی تو آمده ام،بیش تر اوقاتم صرف دیگران شده.
خدایا عفوم کن. از علم و دانش، کارو کوشش،از دنیا و مافیها،از همۀ دوستان،از معلم ومدرسه ، اززمین و آسمان خسته و سیر شده ام.
خدایا خوش دارم مدتی در گوشۀ خلوتی با تو بگذرانم . فقط اشک بریزم، فقط ناله کنم و فشارها و عقده های درونی ام را خالی کنم.
ای غم،ای دوست قدیمی من،سلام برتو،بیا که دلم به خاطرت می تپد.
ای خدای بزرگ،معنی زندگی را نمی فهمم. چیزهایی که برای دیگران لذت بخش است ،مرا خسته می کند .اصلا دلم از همه چیز سیر شده است . حتی از خوشی و لذت متنفرم.چیزهایی که دیگران به دنبال آن می دوند،من از آن می گریزم،فقط یک فرشتۀ آسمانی است که همیشه بر قلب و جان من سایه می افکند .هیچ گاه مرا خسته نمی کند .فقط یک دوست قدیمی است که از اول عمر با او آشنا شده ام و هنوزاز کجالست با او لذت می برم.
فقط یک شربت شیرین،یک نور(فروزنده)و یک نغمۀ دلنواز وجود دارد که برای همیشه مفرح است و آن دوست قدیمی من غم است .

حضرت آیت الله بهجت به ملکوت اعلی پیوست.
![]()
تسلیت خدمت آقا ولی عصر(عج)...
تسلیت به تمامی مقلد ینش...
تسلیت به سید...

جوانی داستانی بود...
پریشان داستان بی سرانجامی...
غم آگین غصه تلخی که از یادش هراسانم...
به غفلت رفت از دستم ...
وزین غفلت پشیمانم .
جوانی چون کبوتر بود ومن بودم یکی طفل کبوتر باز...
سرودی داشت آن مرغک...
که ازبانگ سرودش مست بودم،شادمان بودم...
به شوق نغمه مستانه اونغمه خوان بودم ...
نوایی داشت،حالی داشت...
گاه و بیگاه با طفل دلم قال ومقالی داشت.
جوانی چون کبوتربودومن بودم یکی طفل کبوتر باز...
که اورا هرزمان با شوق آب و دانه می دادم...
پروبال لطیفش رابه لبها شانه می کردم...
واورا روی چشم وسینه خود خانه می دادم.
ولی افسوس،هزارافسوس...
یکی روز آن کبوترازکفم پرزد...
زپیشم همچنان تیر شهابی،تند بالا رفت...
به سوی آسمانهارفت،فقان کردم...
نگاهم راچنان صیاد دنبالش روان کردم...
ولی او کَم کَمَک چون نقطه شد وزدیده پنهان شد.
به خود گفتم که ان مرغک به سوی لانه می آید...
ولی افسوس،هزارافسوس...
به عمری دررهش آویختم فانوس چشمم را ...
نیامد در برم مرغ سپید من...
نشد گرم ازسرودش خانه امید من .
کنون دورازکبوترلانه خالی،آسمان خالیست .
به سوی آسمان چون بنگرم تا کهکشان خالیست.
منم ان طفل دیروزین که اینک درغم هم نغمه ای باچشم ترمانده...
درون آشیان زان همنوای گرمخو،یک مشت پر مانده
پراوچیست دانی؟هاله موی سپید من...
فضای آشیان خالیست
چه هست آن آشیان ؟ویران دلم...
ویرانه عشق وامید من .
هزارافسوس!هزاراندوه!جوانی رفت،روح زندگانی رفت...
غم آمد،ماتم آمد،دشمن عشق وامید آمد.
پدربگذشت،مادررفت،شورعشق ازسررفت...
سپاه پیری آمد،هاله موی سپید من .
کنون من مانده ام تنها...
زشهردل گریزان،رهنورد هر بیابانم...
سراپا حیرتم،درمانده ام،همرنگ اندوهم...
چنان گم کرده فرزندی به صحرای غریبی،بیکسی،هم صحبت کوهم؟؟؟!!!
صداسرمی دهم درکوه...
کجاییدای جوانی،شادمانی،کامرانیها...؟!
جواب آید به صداندوه:
کجاییدای جوانی،شادمانی،کامرانیها...؟!
کجایید ای عزیزانم؟؟!!

