|
من سگ ارباب عشقم ...ازچه سنگم می زنی...روزمحشربزم و سامان ...تو برهم می زنم
|

سيد جوادم چه كنيم ؟
پس از تو ،غم ،خانه اي جز دلهاي ما را سراغ نمي گيرد .
سيد !....ما غريب و دل سوخته ايم و همه چيز برايت عزادار است .
دستي كه تو را شستشو داد و كفن كرد و به خاك سپرد ،شاعري كه در سوگ تو شعر سرود ،خطاطي كه نام تو را بر كتيبه هاي عزا نوشت ،خطيبي كه در ياد تو "منبر " رفت ،صفحه روزنامه اي كه در سوگ تو منتشر شد ،چاپخانه اي كه اعلاميه مجالس تو را چاپ كرد .و همه منتظراني كه چهل روز چله نشين بودند و تو بر تخت با لباس سفيد ارام خوابيده بودي ...همه و همه ...در سوگ تو داغدار و غمگين اند .
چه غربت سوزناكي !...
چه روزاي سختي بود !...
سيد ا!...اين داغ ،داغ جدايي است كه بر دلمان نشسته ،اين سوز ،سوز عشق است كه بر آتشمان كشيده و اين درد ،درد فراق است كه بي تابمان كرده است .
دلي كه در سوگ تو نسوزد ،"دل " نيست .
سيد جوادم...
نوحي بودي، منجي ما در طوفانها.
ايوبي بودي ،صبر آموز ما در بلاها ،مداحي بودي كه با اهل بيت عشق متقابل داشتي،
ذاكري بودي ،كه با نوايت راه سعادت را به سينه زنا آموختي.
اي كوچ شبانه ات مصيبت عظمي!
آيا براستي براي هميشه رفته اي ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
خوشا به حال اهل قبوري كه همسايه ديوار به ديوار تواند ،
اينك ماييم و درد فراق و داغ هجران.
چرا نسوزيم ؟.....كه هر سنگ سنگ اين سرزمين ،هر برگ برگ در ختان ،هر ستاره و هر سپيده ،تو را به ياد ما مي آورد.
سيدم!....اي كلامت موزون ،اي پيامت ميزان !
بعد از تو خاطره محزون است ،بعد از تو ، خاطرمان خون است ،يعد از تو ،واژه تهي دست است .
در سوگ تو عقل مجنون است .
عجيب نيست كه "خردادو تير "داغ ما را در آن سوگ بزرگ تازه كند و همواره دست در دامن حسرت و غم داشته باشيم و در فراق تو كه معجون "عشق و ايثار "و اميخته اي از"اشك و ناله"بودي ،همچنان غمي سنگين و جاني غمگين داشته باشيم !!!
سيد جوادم !از آن جهان دلهاي داغدار مارا تسلي بخش.
اي نگين افتاده از انگشتر ،اي گوهر در خاك نهفته ، اي سالار عاشقان امام حسين !
اينك مر قد پاك تو ،پناهگاه دلهاي داغدارو جانهاي بي قرارو چشمهاي اشكبار است و صدايت در صفحه جان هر شيفته اي صادق و با معرفت است كه قدر آن گوهر تابناك را نشناختند .

هم دستم از شانه افتاد ،
هم شانه از دستم افتاد
تا که پریشان بمونه ،
این گیسوی افشان
من مال اینجانبودم،
تا که دراین جابمانم
ازآسمان آمدم من ،
پس می روم سمت خانه
بانوی گلها یا زهرا،
بانوی گلها یازهرا
دیگر درآسمان امیدم ستاره نیست
اینگار جز یتیمی شدن چاره نیست
حالا که عازم سفری پس مراببر
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
جای سلام پلک هم می زنی
راهی برای حرف زدن جز اشاره نیست
بانوی گلها یازهرا،
بانوی گلها یازهرا
معجر زه چهره بازکنم اینست که بعد ازاین
فرصت برای رؤیت دوباره نیست
این یادگاری ها که به من هدیه می دهی
در بینشان چرا اثر از گوشواره نیست
معلوم شدچرا زکفنها یکی کم است
سهمی را به آن بدن پاره پاره نیست

این روزا فقط ناله می زنم و زار می زنم که:

