|
من سگ ارباب عشقم ...ازچه سنگم می زنی...روزمحشربزم و سامان ...تو برهم می زنم
|
سید تو هم دلتنگی...

اين نامه زمن كه ازتو دورم
خاموش چو راه بی عبورم
بی توست مرا جهان فراموش
درسینه من فغان خاموش
خواهم همه باتو راز گفتن
درد دل خسته باز گفتن
صد قصه کنم زآشنایی
بس گریه زتلخی جدایی
از حال دلم تو را خبر نیست
دل از دل من شکسته تر نیست
من نایم و تومرا نوایی
تو جان منی ولی جدای
بی همنفسان نفس چه باشد
بلبل که رود قفس چه باشد
در جان منی میان جانی
هرجا نگرم تو در میانی
در باغ تویی که دلپذیر است
در جان تویی که بی نظیر ست
در لاله تویی که دل رباید
در غنچه تویی که دل گشاید
در حلقه گفتگو تو هستی
در پرده ارزو تو هستی
در چشمه تویی که تن نوازست
در گریه تویی که کارسازست
این درد فراغ کی سراید؟
ماه تو زِابر کی برآید؟
از زحمت صبر در فغانم
صبری پس ازاین نمی توانم
تا چند کشم زصبر خاری
مُردم زفریب بردباری
درراه امید بس دویدم
دیگر زامید نامیدم
تو شمعی و تو شب خموش ست
بی صبح شبم سیاهپوش ست
یکشب که تورابه خواب دیدم
در ظلمتم آفتاب دیدم
ماییم ودو چشم پر ستاره
تاماه زره رسد دوباره
رفت از تن من توان پرواز
ترسم که دگر نبینمت باز
تا روی تو در برابرم نیست
دیدار دوباره باورم نیست
آنان که غم مرا ندیدند
دیوار میان ما کشیدند
کی سرو جدا زبوستان بود
کی شاخه زگل جدا توان بود
توسرو منی به باغ برگرد
بنگر که غمت به ما چها کرد
کی بی تو برآورم نفس را
ای کاش که بشکنم قفس را
گربی تو به طرف باغ بودم
دلمرده وبی دفاع بودم
مارابه مصیبت آشنا کرد
دستی که تورا زما جدا کرد
راهم به فضای باغ بسته ست
در کنج قفس پرم شکسته ست
هرگه که رسید پیامت از دور
ریزد به شب سیاه من نور
باور نشود مرا که دوری
چون پرتو ماه در حضوری
از دور چو بشنوم صدایت
وان موج لطیف خنده هایت
آیدبه تنم تب جوانی
بویم همه عطر زندگانی
بانگ تو که در فضای سینه ست
برآتش خاطرم نسیم ست
اما چه کنم به وقت بدرود
پیچید به فضای سینه ام دود
تو خسته و خسته تر منم من
تو بی کس و دربه در منم من
بگذار که لب فرو ببندم
ای راحت جان دردمندم
با حالت گریه نامه بستم
در حال جنون قلم شکستم.
«اَلکَریمُ مَن صانَ عِرضَهُ بِمالِهُ»
جوانمرد کسی است که با مالش آبرویش رانگهدارد.
بنزد جوانمرد پاکیزه خوی به از مال باشد بسی آبروی
نگه دارد او آبرو را بمال مبادا شود مال بر او وبال
«اَللَّئیمُ مَن صانَ مالَهُ بِعِرضِهُ»
فرومایه کسی است که باآبرویش مالش را نگهدارد
فرومایه را مال به از شرف بجز مال او را نباشد هدف
نگهدارد او مال با آبروی برِ او بود ،آبرو،آبِ جوی
«اَلصَّدَقَةُ تَسَتَدفِعُ الَبلَاءَ وَالَّنِقَمةَ»
صدقه گرفتاری و بلا را از زمین میبرد .
کند صدقه رفع بلا و عذاب شود نقشه اهرمن نقش آب
چو با صدقه آری دلی را بدست رهی از گرفتاری و از شکست
«اَلحِقدُ مِن طَبایِعِ الَإشرارِ.اَلحِقدُ نارٌکامِنَةٌ لا تُطفی اِلّابِالّظَفَرِ»
کینه توزی از سرشتهای بدان وآتشی است پنهان که جز با پیروزی کینه توز خاموش نگردد.
بود کینه توزی زخوی بدان چوآنش به خاکستر اندر نهان
به پیروزی کین کشِ بی تمیز شود آتش کینه خاموش نیز
«اَلمَرءُ بِفطَنِةلابِصُورتِه اَلمرءُ بِهِمَّتِه لابِقِنیَتِه»
مردانگی مرد بزیرکی و هوشیاری اوست نه بصورت او ،مردانگی مرد به همت اوست نه بمال او.
به هشیاری و زیرکی مرد باش نه با صورت ازدیگران فرد باش
به عزم قوی مرد شو،نی بمال که بر مال خواهد رسیدن زوال
«الشریرُلا یظنَّ بأحدٍ خیراً لأنهُ لایراهُ بطبعَ نفسهُ»
شریر کسی را خوب نمی پندارد زیرا در وجود خود خوبی نمی بیند .
نبیند بجز زشتی وبد شریر چو نیکی نباشد ورا در ضمیر
نیندیشد او خوبی از بهر کس چه زاید جز آلودگی از مگس؟
«المنزلُ البهیُّ احدُ الجنتینِ»
خانۀ نیکو وروشن یکی از دو بهشت است .
بود خانۀ روشن ،ای خوش سرشت بنزد یک اهل خرد ،چون بهشت
بپرهیز از خانۀ تارو تنگ مکن تا توانی در آنجا درنگ
«العارفُ من عرفَ نفسهُ فاعتقها و نزهها عن کلِ ما یبعدُها ویُوبقها»
عارف کسی است که نفسش رابشناسد وآزاد کند واز آنچه او را از خدا دور می سازد یا بهلاکت میرساند، پاک گرداند .
بود عارف آنکس که خود را شناخت زبند هوی نفسش آزاد ساخت
زغیر خدا لوح دل را زدود رها خود زبند هلاکت نمود
«الدنیا سِجنُ المومنِ وَ الموتُ تحفتهُ وَ الجنةُ مَاواهُ»
دنیا زندان مومن ومرگ ارمغان اووبهشت جایگاهش میباشد.
جهان است زندان مومن همی نخواهد در آن زیستن جزدمی
بود تحفه اش مرگ ومأوابهشت چنینش خداوند یکتا سرشت
«الحریصُ فقیرٌ وَ ان ملکَ الدنیا بحذا فیرها »
آزمند اگر همه دنیا را هم مالک گردد باز ناداراست .
حریص ار بگیرد تمام جهان شود مالک او برزمین وزمان
فقیر است وبیچاره از فرطِ آز همیشه بودست حرصش دراز