|
من سگ ارباب عشقم ...ازچه سنگم می زنی...روزمحشربزم و سامان ...تو برهم می زنم
|
آستان هدايت و شيعيان رهرو سعادت مبارک و تهنيت باد.
تبریک به سید ...
تبریک به مسافرم...
تبریک به تمامی سادات ...

سینه ام رو سپر می کنمو می گم که آقام علیه 
عالمو خبر می کنمو می گم که آقام علیه
سرمو بالا می گیرم ومیگم که آقام علیه

به قرآن گفت چنین پیغمبر تمام دین امیر المومنین است
اگراین وضو با آب زمزم اگرسجاده ات گردد عرش اعظم
اگر گویی اذان بر بام افلاک اگر ازتکبیرگردد سینه ات چاک
اگرضرب المثل گردد خضوعت به حمدُ قل هو اللهُ رکوعت
اگرباشد به تو حیدت تعهد اگر گردی شهید اندر تشهد
مبادا بر نماز خود بنازی ولایت گر نداری بی نمازی
مرا غرقه تجلی کن علی جان مرا مست تولی کن علی جان
علی جان علی جان علی جان علی جان علی جان علی جان

یکسال گذشت...

یکسال گذشت از اون سفر غیره منتظره...
یکسال گذشت و... باز اومدم تو خلوتام برات بگم ازدلتنگیام،بگم همون طوری که خودت
خواستی...ولی نتونستم ...نَکِه بخوام حرفت رو دوتا کنم نهههههه نه من کی باشم در برابر
عظمت جدت و خودت ،راستش دست و دلم باهام یار نبود ،هر کدوم یه طرفی کِز کرده بودن
وزانوی غم بغل داشتن و... آی خدااااااااا....از صبح تا حالا داشتم با واژه ها ور می رفتم
نشد که نشد ،باور کن نتونستم یه خط برات جفت جورکنم وبنویسم...
یکسال گذشت و... من موندم یه عالمه دلتنگیوغم غصه ،و یه بغض گنده توگلوم که داره
خفم می کنه ،یه بغض یکساله ای که این چشمای همیشه بارونیم هم نتونست کاری براش
کنه...
یکسال گذشت و... من موندم ویه تن رنجورکه داره مثه شمع آب میشه ...
یکسال گذشت و.... من موندم با اون خاطرات قشنگت و اون سنگ قبری که گوشه اون
قبرستونه ،من موندم وبلاگ سید و ...برگرد و این سفر رو تمومش کن ،برگرد و بیا تا به
پات بیفتم و بگم آقاغلط کردم و پشیمونم ،پشیمونم از کم کاریام و کم رنگ بودنام ،بیا تا
بیشتر ازین عذاب نشکم ،هرچند حقمه ،ولی آقا ... رئوفت تراز اون هستی که بذاری این
جوری عذاب بکشم ،آخه خودت گفتی طاقت ناراحتیهات رو ندارم ؛پس چی شد؟؟؟؟!!!!
دیگه نمی تونم ادامه بدم ... این بغض لعنتی داره آزارم میده و اشکام امونم رو بریده ...
نه نه این حرفا رو باید تو خلوت بگم مثه همیشه..............................................
..........................................................................................................
..........................................................................................................
..........................................................................................................
..........................................................................................................
..........................................................................................................
..........................................................................................................
..........................................................................................................
..........................................................................................................
آره چه زود شد یکسال ،وبازم می گم :
یکسال گذشت و...
من موندم با یه دنیا غم غصه تو این دل بیقرارم و...
من موندم با یه دل منتظربه راهت...
![]()
بنده آزاد حق، آهنگ ذبح میکنی ،با گامهای مصمم ،
پا جای ابراهیم ،اسماعیل زندگیت ،در دست ، وتیغ ایمانت در دستی دیگر ،
به قربانگاه می رسی ،
اسماعیل را برخاک می افکنی؛
در پیش پای تصمیم خویش .
دندان غفلت بر جگر می فشری و دل در خدا می بندی ؛
ای همه حق شده ، ای به منی آمده ،تیغ را بر حلقوم اسماعیل خویش نه!
و...
...
...
... گوسفندی را سر ببر!
که خدای ابراهیم تشنه خون نیست ،نیازمند اسماعیل تو نیست ؛
خدا خود ،فدیه اسماعیل تو را می پردازد ؛
این همه ،برای آن بود که تو را تا به این جا بکشانند!
از تنگنای سیاه خانه ات ،ای قربانی سه سایه ابلیس !
تا قربانگاه سرخ منی ،ای بت شکن توحید !
واکنون ،ای که در راه خدا ، تیغ بر حلقوم اسماعیل نهادی ؛
به منی آمدی تا اسماعیل را بکشی ،
اما دستهایت اکنون به خون ابلیس آغشته است ،
و اسماعیلت را سرشار افتخار در کنار داری.
در ذبح اسماعیل ،به رمی ابلیس میرسی.
کسی قادر نیست ابلیس را به زانو در آورد که اول،
از بند اسماعیل خویش آزاد شود ،
پس قضیه بر عکس است ،
تا دلهره اسماعیل در تو هست ،
ابلیس در عقبه بر پاست .
شگفتا !در این کوهستان ،چه در سهای به آدمی می آموزند!
اکنون ،ابراهیم شده ای ،ابلیس را به خاک افکنده ای ،
اسماعیلت را از قربانگاه باز گردان ،
آنچه باید ذبح می کردی ،
اسماعیل نبود ،بند اسماعیل بود،
دست آویز ابلیس ،
اسماعیل خود محبوب خدا است ،
عطیه خدا است ،
او را خدا خود به تو بخشید واکنون خدا بود که فدیه اش را پرداخت ؛
اسماعیل را از قربانگاه با زآور،
با هم از جبه منی باز گردید ،
از میعاد گاه خدا رسالت تو حید ابراهیمی ،
بر دوش،به سوی خلق ،برای بنیاد سرزمین حرام،
زمان حرام،جامعه حرام ،حریم پاک و امن خدا ،بنای خانه آزادی برای مردم ،
پناهگاه امنیت و آزادی و برابری و عشق !
عرفه

خداوندا! اجازه فرما تا دمى چند در برابرت به زانو درافتم و قطراتى از اقيانوس جان، نثار
بارگاهت نمايم . خيال دورى راه تا درگاه جمالت خسته و فرسودهام كرده است:
خدايا! موجوداتى كه در هستى خود نيازمند تو هستند، چگونه مىتوانند راهنماى من به سوى تو
باشند؟
پروردگارا! آيا حقيقتى غير از تو آن روشنايى را دارد كه بتواند تو را بر من آشكار سازد؟ كى
از نظر، غايب و پنهان بودهاى كه نيازمند راهنمايى به سوى خود باشى و چه وقت از من دور
بودهاى تا نمودهاى جهان مرا به تو برساند؟
خدايا! روشنايى جمال و جلالت در جهان هستى آشكارتر از هر چيز است و وجود تو خفا و
پوشيدگى ندارد تا چراغى سر راه بگيرم و بارگاه ربوبى تو را جست و جو نمايم و يا دليلى را
راهنماى خود به سوى تو قرار دهم؛ چون فروزنده چراغ تو و سازنده دليل و راهنما،
تويى .
خداى من! چشمى كه تو را بر خود نگهبان و مراقب نبيند، كور و فرو بسته باد و بندهاى كه از
متاع محبت تو بى بهره باشد، سرمايه باخته و ورشكسته باد .

مناظره امام محمد باقر عليهالسّلام با هشام بن عبدالملك:
در سال 106 هجري كه هشام بن عبدالملك به عزم حج به مكه رفت، روزي
پس از اداء مناسك حج در مسجد الحرام، حضرت امام باقر عليهالسّلام را ديد
كه در مسجد جلوس فرموده و اطراف او را گروهي انبوه از مسلمين گرفتهاند
و پرسشها و مسائل خود را از آن حضرت ميپرسند و پاسخ ميشنوند و
مردم نسبت به او كمال ادب و خضوع و احترام را دارند.
هشام از «سالم» مشاور خود پرسيد: «اين مرد كيست كه تا اين حدّ مورد
احترام مردم است.»
گفت: «اين مرد ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين عليهماالسّلام است و مردم فريفته و دوستدار
او هستند.»
هشام كه آتش حسد در وجودش شعله ور شده بود به او گفت: «برو و از او بپرس: مردم در
روز قيامت كه پنجاه هزار سال طول ميكشد، چه ميخورند و چه ميآشامند تا زماني كه نوبت
حساب آنها برسد.»
سالم در جمع مردم نشست و سؤال را پرسيد.
حضرت ابي جعفر عليهالسّلام به او فرمود:
«يَحْشُرُ النّاسُ علي مثل قرصة البدْر النَّقي فيها أنهار متفجّره ، يأكلونَ و يشربونَ حتّي يفرغ من
الحسابِ»؛« در آن روز مردم از نان « حواريون» كه آب گوارا در آن هست ميخورند و
ميآشامند تا از حساب فراغت يابند.» سالم برگشت و سخن امام عليهالسّلام را به هشام باز
گفت.
هشام انديشيد كه شايد بتواند بر ابوجعفر عليهالسّلام غالب شود ، لذا گفت: «برو و سؤال كن در
آن غوغا و هول هيبت چگونه ميل به خوراك پيدا ميكنند؟»
« سالم » باز آمد و سؤال را مطرح كرد.
حضرت در پاسخ فرمود: « فِي النّارِ أشْغَل يشغلُو عَنْ أنْ قالوُ «أفيضوا عَلَيْنا مِن الماء أو ممّا
رَزَقَكُمُ اللهُ» ( اعراف/50)
اشتغال اهل آتش، از آتش بيشتر است از اشتغال اهل محشر به هول و هيبت حساب؛ با اين
وجود كساني كه در جهنم و در ميان آتشند، به فكر خوردن و آشاميدن هستند و ميگويند:
«به ما دهيد از آب از آنچه به شما روزي شده.»
شام با شنيدن اين پاسخ سر به زير انداخت و خاموش شد.
سالروز ازدواج حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) و حضرت زهرا (س)
را خدمت همه دوستانم تبریک عرض می کنم.

جای زهرا به غیر از دل مولا نباشه به خدا جای دریا به جز دریا نباشه
اگه زهرا نباشه می خوام که دنیا نباشه نباشه هر کی می خواد که نام زهرا نباشه
علی مدد علی علی یا علی مدد
جای زهرا به غیر از دل مولا نباشه به خدا جای دریا به جز دریا نباشه
خدایا عاشقم کن که جز زهرا ندونم فقط زهرا نویسم فقط زهرا بخونم
علی مدد علی علی یا علی مدد
خدایا عاشقم کن که جز زهرا ندونم فقط زهرا نویسم فقط زهرا بخونم
برون کردم من از دل بت دنیا و عقبا که تا یکدم بگویم بنفسی انت زهرا
جای زهرا به غیر از دل مولا نباشه به خدا جای دریا به جز دریا نباشه
اگه مجنون به غیر از رخ لیلا نداند دل دیوونه من به جز زهرا نداند
نهال عشق زهرا به باغ دل بکارم که در دنیا و عقبا جز او یاری ندارم
علی مدد علی علی یا علی مدد
دل من تنگه برات ميخوام بيام تو حرمت تا ضريحتو بگيرم به اميد كرمت
كي ميام به كاظمين تا كنم شيون و شين بعد از اون يه سر بيام سر تربت حسين
آسمون سينه از داغ تو بي ستاره شد دلم از ماتم تو انگاري پاره پاره شد
اسيرم به غصه هات مثل بال كفترهات چه خوبه پر بگيرم بالاي صحن و سرات
شنيدم تو خونه هم غريب بودي تو به خدا فداي غريبي هات گل پسر امام رضا
حرمت برام بهشته عشق تو يه سرنوشته خدا اسم با صفاتو روي قلب من
به ياد شهيد دلواري
دوش ياران خبر سوختنش آوردن صبح خاكستر خونين تنش آوردند
يارب!اين كشته خونين كدام عرصه ست ؟ كه زه بازار تجرد كفنش آوردند
اين گلي بودكه در خلوت خوش بوي بهار بهر پرپر شدن اندر چمنش آوردند
ساحت سرخ عجايب زه شفا خانۀ وصل زخم تازۀ داغ كهنش آوردند
آنكه چون سرو سهي بدرقه شد با گل اشك اينك از معركه چون نسترنش آوردند

گوهر طبعم صدف شکن شده وقت استقلال روح از تن شده
عقل امشب گشته مقلوب جنون ميخورد بر ساحل دل موج خون
زاهدان با طعنه انگم ميزنند عاقلان با کفر سنگم ميزنند
اهل دين گويند کافر گشته ام پيرو آئين ديگر گشته ام
اهل حقيها ميخوان دورم کنند در صدد هستند منفورم کنند
نزد واعظ ز حرف حق معلول توبه ام هرگز نميگردد قبول
من بَري از عاقل و فرزانه ام در پي زنجيرم و ديوانه ام
من غريب اين ديارم راز گو طالب منصوريانم تاب گو
جرم من اين است که از مِي دم زنم آتش از بيراه بر عالم زنم
اين جماعت همه شوريده حال يک نفر حتي نپرسيد اين سوال
از چه دائم هر خطر ميخانه است؟ دست تو بر گردن پيمانه است؟
بس که مجذوب مِي و ساغر شدي قبله را گم کردي کافر شدي
تا بگويم مُدعي خاموش باش طعنه کمتر زن سراپا گوش باش
مذهبم اين است و هيچم باک نيست آخر اين مِي از خمير پاک نيست
آن شرابي که از آن گويم سخن روح را در مُرده مي آرد به تن
ساقي من زاده خون خداست طفل اما پير شيخ الانبياء ست
رايتش تا در دلم انباشتند پرده از چشمان من برداشتند
پير من دلداده آل عباست اصغر است اين پير، شاه کربلاست
جهان مست از مِي گلفام زهراست علي خود جرعه نوش جام زهراست