|
من سگ ارباب عشقم ...ازچه سنگم می زنی...روزمحشربزم و سامان ...تو برهم می زنم
|

جوانی داستانی بود...
پریشان داستان بی سرانجامی...
غم آگین غصه تلخی که از یادش هراسانم...
به غفلت رفت از دستم ...
وزین غفلت پشیمانم .
جوانی چون کبوتر بود ومن بودم یکی طفل کبوتر باز...
سرودی داشت آن مرغک...
که ازبانگ سرودش مست بودم،شادمان بودم...
به شوق نغمه مستانه اونغمه خوان بودم ...
نوایی داشت،حالی داشت...
گاه و بیگاه با طفل دلم قال ومقالی داشت.
جوانی چون کبوتربودومن بودم یکی طفل کبوتر باز...
که اورا هرزمان با شوق آب و دانه می دادم...
پروبال لطیفش رابه لبها شانه می کردم...
واورا روی چشم وسینه خود خانه می دادم.
ولی افسوس،هزارافسوس...
یکی روز آن کبوترازکفم پرزد...
زپیشم همچنان تیر شهابی،تند بالا رفت...
به سوی آسمانهارفت،فقان کردم...
نگاهم راچنان صیاد دنبالش روان کردم...
ولی او کَم کَمَک چون نقطه شد وزدیده پنهان شد.
به خود گفتم که ان مرغک به سوی لانه می آید...
ولی افسوس،هزارافسوس...
به عمری دررهش آویختم فانوس چشمم را ...
نیامد در برم مرغ سپید من...
نشد گرم ازسرودش خانه امید من .
کنون دورازکبوترلانه خالی،آسمان خالیست .
به سوی آسمان چون بنگرم تا کهکشان خالیست.
منم ان طفل دیروزین که اینک درغم هم نغمه ای باچشم ترمانده...
درون آشیان زان همنوای گرمخو،یک مشت پر مانده
پراوچیست دانی؟هاله موی سپید من...
فضای آشیان خالیست
چه هست آن آشیان ؟ویران دلم...
ویرانه عشق وامید من .
هزارافسوس!هزاراندوه!جوانی رفت،روح زندگانی رفت...
غم آمد،ماتم آمد،دشمن عشق وامید آمد.
پدربگذشت،مادررفت،شورعشق ازسررفت...
سپاه پیری آمد،هاله موی سپید من .
کنون من مانده ام تنها...
زشهردل گریزان،رهنورد هر بیابانم...
سراپا حیرتم،درمانده ام،همرنگ اندوهم...
چنان گم کرده فرزندی به صحرای غریبی،بیکسی،هم صحبت کوهم؟؟؟!!!
صداسرمی دهم درکوه...
کجاییدای جوانی،شادمانی،کامرانیها...؟!
جواب آید به صداندوه:
کجاییدای جوانی،شادمانی،کامرانیها...؟!
کجایید ای عزیزانم؟؟!!